face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif">***************
پيش فرض من اين است: تصوري كه در جامعهي ما از خدا وجود دارد و در تبليغات نظام حاكم نيز بر آن دامن زده ميشود، چند معضل رواني- اجتماعي را به گرههاي ناگشودني تبديل كرده است كه عبارتند از:
1- بيگانگي آدمها از يكديگر، يا عدم درك متقابل آدمها از يكديگر.
2- مقابلهي پنهان و ناخودآگاه افراد جامعه در برابر قوام بخشيدن به نهادهاي مدني و تشكلهاي مردمي. همچنين مقابله و مبارزهي ناخودآگاه با رشد و توسعهي بلوغ اجتماعي.
3- اعتقاد به اصلاحات از بالا و سلب ارادهي انسان فرو دست و معمولي براي تغيير در وضعيت موجود.
در اين پيگيري، بودن يا نبودن خدا مورد بحث نيست، بلكه نكتهي مهمتر چگونه بودن خداوند در تلقي ما است.
*****
منظورم از «جامعهي ما» مجموعهاي از آدمها است كه گفتارها و رفتارهامان، وجه غالب گفتمان و رفتار اجتماعي را شكل داده و به عنوان هنجارهاي پذيرفته شده، قبول عام يافته است. فرض من بر اين است كه اين گفتمان و اين رفتارها، به هرحال از تصورات ذهني افراد ناشي ميشود. به تعبير ديگر، من يا هر كس ديگري بدون بهكار گيري ابزار علمي مربوط به اين پژوهش، نميتوانيم مدعي شويم كه در ذهن ديگران چه ميگذرد اما ميتوانيم از اين ضربالمثل مشهور استفاده كنيم كه: «از كوزه همان برون تراود كه در اوست»