|
دواسیر فروغ فرخزاد و فریدون مشیری، دوشاعر نوپرداز از "اسارت " سخن می گویند .هردو در یک دوران با همه ی ویژگیهایش ـ فرهنگی ، سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و...- در ایران زندگی می کنند . اول به فروغ و شعر " اسیر " او می پردازیم به دوعلت : اول اینکه همیشه حق تقدم با خانم هاست ! اما نه در همه جا وبرای همه چیز بلکه تا جاییکه به کبر و بزرگ بینی و خودبینی ما آقایان لطمه ای وارد نشود و"بر دامن کبریایی مردانگی ما گردی ننشیند "و دوم اینکه فروغ زودتر زندگی را بدرود گفته و در یک جامعه ی سالم و آزاد همیشه حق تقدم با سابقون است ،هرچند با مرگی بسیار تاسف انگیز. فروغ فرخزاد . فروغ نخستین اثر خود را در مجموعه ای به نام " اسیر " درسال 1334با 44 قطعه که آغازین آن " شب وهوس " و آخرین آن قطعه ای به نام " پاسخ " است را منتشر کرد .آغازین بند این شعر این است برروی ما خدا خنده می زند و آخرین بند آن بیتی از حافظ شاعر بزرگ ایران زمین است "هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده ی عالم دوام ما " اما در شعر اسیر که هشتمین قطعه از این مجموعه است ( کتابی که در دسترس من است ) . درست در همان سالی (سال 1334) که این اشعار فروغ منتشر می شوند دکتر علی شریعتی در روزنامه خراسان می نویسد :" به دوران ترقی و قدرت ایران باستان کاری نداریم و از قرون طلایی اسلام و عظمت ادبی و فرهنگی آن سخن نمی گوییم ، اگر تنها کتب و رسالاتی که قبل از شهریور بیست به زبان فارسی منتسر می شد بنگریم ، وآنرا با آنچه که بعد از این واقع انتشار می یابد بسنجیم تعجب خواهیم کرد که این اختلاف در این فاصله ی کم چقدر زیاد است و ایران از نظر فرهنگی یا اگر بهتر بگوییم از لحاظ انتشار کتب و مجلات مفید و پر مغز عقب مانده ..... اکنون اساتید بزرگ علم و ادب ، نویسندگان توانا و محقق اغلب کنج عزلت را اختیار کرده و میدان را برای نویسندگان مبتدی خالی گذاشته اند .... مجلات ادبی وزین ، کتابهای نفیس و رسالات پر مغز و مفید ...تعطیل شده است و اگر کم وبیش کسی دامن همت به کمر بزند و مدتی بر خلاف جریان محیط شنا کرده و دست به انتشار مجله ی علمی و ادبی میزند آنقدر محرومیت و مشکلات به او حمله می کنند که پای همتش می شکند و از ادامه کار خسته و مایوس می شود . مدیر مجله یغما می گوید :"... پس از چندین سال نتوانسته ام تیتراژ مجله ام را به هزار نسخه برسانم در صورتی که امروز خبر یافتم 25 هزار نسخه به فاصله ی چند ساعت تصنیف " گل پری جون " در تهران به فروش رفته است !این یک نمونه از انحطاط ادبی و فرهنگی آن دوران است هرج و مرجی که در ادبیات به خصوص در شعر فارسی بوجود آمده بود که مایه ی تاسف است . فروغ در همان دوران سال 1339 در دفتر زمانه " آونگ جمعه " شعر آن زمان را اینگونه مورد نقد و بررسی قرار می دهد : 1- شعر امروز از ذکر اسامی و چیزها و جاهایی که ما از بام تا شام با آ نها مواجه هستیم ، می ترسد . 2- محتوای شعر امروز خالی از ژرف بینی است .
3- عشق در شعر امروز یک عشق سطحی است 5- زبان شعر امروز یک زبان دروغین است. 6- شعر نیازمند واژه های جدید است ، شعر امروز باید جرات دستیابی به این واژه ها را پیدا کند . احمد شاملو در سال 1333 در بیاینه ی شعری خود نوشت ": این بحث خشک معنی "الفاظ خاص" نیز در کار شعر نیست . اگر شعر زندگی است ! اوبه خوبی همچون شاعر همدوره ی خود- اخوان ثالث ـ می داند که اگر " درمزار آباد شهر بی تپش وای جغدی هم نمی آید به گوش دردمندان بی خروش و بی فغان خشمناکان بی فغان بی خروش ................................. مشت های آسمان کوب قوی واشده و گونه گون رسوا شده است یا نهان سیلی زنان ، یا آشکار کاسه ی پست گدایی ها شده است این چنین وضع ادبی آن دوران است واز نظر سیاسی دوسال( سال انتشار اسیر ) از کودتای ننگین امریکا – انگلیس بر علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق سپری گشته کوچکترین روزنه های امید را کودتاچیان مسدود کرده اند در ایران نه تنها شکنجه و تبعید واعدام است که هرروز در یک قسمت از ایران دیوی سر از غار بیرون می آورد و ضحاکی که در کشور به کمک خارجیان کودتا کرده تنها مغز جوانان این آب و خاک را می خورد ، درروز شانزدهم آذر ماه 1332 به فرمان جباران ستم پیشه هیئت حاکمه ، قوای نظامی با یورش وحشیانه به دانشگاه تهران حمله می برد ، دانشگاه که مهد آزادی و کانون پر ارج جنبش های ایران است با وجود تمام فشارها ، زجرها، زندانی ها ، فرزندان ملت دست ازمبازره با دستگاه اهریمنی حاکمه بر نمی دارند اما حکومت کوچکترین اعتراض را با گلوله پاسخ می دهد و سه جوان دانشجو را در کف حیاط دانشگاه فنی به خاک و خون می کشاند ـ قندچی ، شریعت رضوی و بزرگ نیا ـ سه قهرمان مبارز راه آزادی و نجات ملت . حکومت نگین کودتا برای بازگردانیدن قدرت استعمار و تسلط دوباره ی او بر همه چیز ملت به یاری استعمارگران آمریکایی و انگلیسی ، سعی بر آن داشت تا در زمان هر چه کوتاه تر مردم را مرعوب و منکوب سازد تا امکان استقرار کامل را برای استعمارگران فراهم سازد . همه می دانستند که مسئول این همه تباهی و تیره روزی و فقر و فلاکت مردم ایران کیست و از کجاها سرچشمه میگرد و بخوبی آگاه بودند که چگونه سرمایه ی ملی ایرانیان یعنی نفت ـ که در آن دوران تنها سرمایه مردم ستمدیده و فقیر بود ـ بدست چه نامردمانی ضد ملی و میهنی در اختیار دیگران قرار می گیرد و در عوض شانه های ملت ایران در زیر بار قرض های کمرشکن خارجی له و لورده می شود و میدانند که چه دستی ملت را در قید و بند قراردادهای نظامی و تعهدات ضد ملی قرار داده است . حکومت استبدادی و مطلقه بر سرزمین ایران حکمفرما شده بود .بدنبال کودتای ننگین 28 مرداد برعلیه دولت ملی دکتر محمد مصدق ،محمدرضاه شاه پهلوی پا روی قانون اساسی ایران و حکومت مشروطه نهاد .مسبب اصلی همه ی این تیره روزی ها و عقب ماندگی ها ، همه ی خیانت ها ، دزدی ها ، فسادها و تباهی ها ، هیئت حاکمه ی خیانت کار ایران و در راس آن شخص شاه قرار داشت .شاهی که نه بر سوگند خویش بر اساس قانون مشروطه معتقد بود ونه برای قانون اساسی کشور که با خون شهیدان راه آزادی و عدالت و خون دل مبارزان این راه با هزاران زحمت بدست آمده بود ارزشی قائل بود و نه اعتنایی به منافع ملت و آزادی آن داشت شاهی که با بر قراری دیکتاتوری مطلق و در بند کشانیدن پیشوای ملی ـ دکتر محمد مصدق ـ و فشار بر آزاد زنان و آزاد مردان سرنوشت کشور کهن سال مارا دستخوش آینده ای تیره و تار ساخته بود . برخی قلم بدستان در چنین اوضاعی نومیدی را محکوم می کردند و در پی امید و آزادی بودند هرچند که خود احساس می کردند که " اسیر " هستند این چنین وضعیتی را بیش و پیش از همه شاعران که دارای احساسی حساس و لطیف هستند را در می یافتند ، یکی از این شاعران فروغ فرخزاد است و دیگری فریدون مشیری که هردو قطعاتی در باب " اسیر" میسرایند فروغ می سراید ": ترا خواهم دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشنم من این کنج قفس مرغی "اسیر"م او آزادی و رهایی را که ملت ایران در پی آن هستند همچون آسمانی صاف و روشن از پشت میله های قفس کودتا به تماشا ایستاده است و با اینکه میداند و می خواهد آنرا روزگاری هر چند اندک آنرا در آغوش گیرد هرچند که خود مرغی اسیر قفس است . از پشت میله های سرد و تیره کودتا ، به چهره ی مقدس و زیبای آزادی با حسرت می نگرد و امیدوار است که روزی توان آنرا بیابد که پر بگشاید و در آسمان صاف و بی آلایش و روشن آزادی و استقلال پرواز کند .او بخوبی می داند که " پرنده مردنی است اما برای همیشه پرواز را در خاطره دارد " ودراین فکرو خیال است که از یک دم غفلت کودتاچیان وابسته و کاسه لیسان بیگانه پرست از زندان خفه کنند ی وضعیت موجود کشور بپرد و آنگاه به نیشخنده به ریش نگهبان شب تار و تاریک بخندد و آزادی را بدست بیاورد . در این فکرم که در یک لحظه غفلت ازاین زندان خامش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی را از سر بگیرم او بخوبی آگاه است که توان ایستادگی و مبارزه بر علیه ضحاک ماردوش مغز جوان خوار پیر کفتار را ندارد . او " زن " و " شاعر " زنانگی و شاعری دست بدست هم داده اند تا زیر بار سخت کودتا شانه هایش خم شود ، پاهایش بلرزند ، بالش شکسته شود و پرش سوخته تا جاییکه قدرت رهایی را در خود نیابد وخود را " اسیر " ی که توان رهایی از او سلب شده را احساس کند و با صد افسوس بسراید دراین فکرم من و دانم که هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست . اما با وجود همه ی فشارها و تهدیدها و نامرادی ها و نامردمی ها و نامردی ها ،از پشت میله های کودتاچیان ، ایران را همچون زندانی برای همه ی آنانی که با فکری آزادی و رهایی و استقلال شب می خوابند و صبح به امید آزادی و استقلال بیدار می شوند ، می نگرد و علیرغم اعلام عزای عمومی که بر سر درهر مکانی پرچم ماتم و پرده ی عزای کشیده شده است ، بیرق سربلندی اسیران در اسارتگاه ستم حکومت برافراشته شده با آواز شادی لبان شاعررا می بوسد و به استقبال آزادی ورهایی که هم مانند نگاه و خنده کودکی زیباست میرود . زپشت میله ها هر صبح روشن نگاه کودکی خندد برویم چومن سرمی کنم آواز شادی لبش با بوسه می آید بسویم در این اوضاع بسیار بغرنج ، اکثر آزادیخواهان دست به تعبیدی دل بخواه ولی اجباری دست می زنند این اندیشه اورا وسوسه می کند که این سرزمین خفه کننده را همچون دیگران رها سازد و راهی کشوری دیگر شود اما برای او یک پرسش بی پاسخ می ماند .پرسش این است که چه پاسخی برای چشمان گریان کودکان ستمدیده و فقر زده دارد اگر آنها را تک و تنها به حال خود در چنین اوضاعی رها سازد و تنها به فکر خویش باشد ؟ اگرچه خود مرغی "اسیر " در بند است ـ بند نه تنها زندان بحساب می آید بلکه هر گاه در جامعه آزادی نباشد چه مکانی کوچک بنام زندان چه کشوری به وسعت ایران ! چه فرق می کند هنگامی که انسان آزاد نیست !؟ ناچار همچون دیگر شاعران با طبیعت ، چرخ کجمدار ،آسمان و... به گفتگو می پردازد اگر ای آسمان ، خواهم که یکروز ازاین زندان خامش پر بگیرم به چشم کود گریان چه گویم ؟ زمن بگذر ، که من مرغی اسیرم او اسیر و پای بند به این مردم و این آب و خاک ، این مرز پرگهر که ماری با دونیش بزرگ بر آن چنبره زده است . او به کجا بیاویزد این قبای ژنده ی خویش را دراین شب تار!؟ اما علیرغم همه اینها او همچون سروی "سبز" و استوارایستاده است گرچه هم مانند شمعی می سوخت و با وضعیت پیش آمده می ساخت و می گداخت .
آری فروزان می کنم ویرانه ای را اگر خواهم که خاموشی گرینم پریشان کنم کاشانه ای را او در زمستان سال 134................ بر اثریک تصادف، شمع فروزانش کاشانه ای را پریشان ساخت و به خاموشی گرایید .با اینکه دل همیشه زنده به عشق بود و از حاظ می سرود که "هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده ی عالم دوام ما " خداوند روح اورا قرین رحمت خود بسازد .آمین فریدون مشیری اولین مجموعه ی او به نام " تشنه ی توفان " در سال 1334 منتشر شد . وی در قطعه ی " اسیر " احساس و برداشت خود را از مسایل فرهنگی ،اجتماعی و سیاسی که قبلا" بیان شد اینگونه بیان می کنند ": که اگرچه در گوشه ی زندان سرنوشت " اسیر" و در حال جان دادن است که به چشمان خویش مرگ خود را به نظاره ایستاده است اما علیرغم خواست و آروزی بیهوده ی اسکندرگجشتگ زمان (صفتی که زرتشتیان ایرانی به اسکندر مقدونی اشغالگر بیگانه ی خارجی داده بودند ) سرپا و استوار ایستاده است و از ضربات بی امان کودتاچیان که بر جان و مال وناموس مردم ایران به کمک استعمارگران هر روز وارد می شود ، کمر خم نمی کند و براین دوروز هستی که همچون دوسنگ آسیاب اورا در بر گرفته اند و با تمام نیرو وقدرت ـ آب و آسیاب ـ بر او فشار وارد می کنند ، نه افسوس می خورد و نه بزاری می نشیند و نه زانوی غم در بغل می گیرد بلکه همچون سروی "سبز " و آزاده و سربلند ایستاده وسرنوشت که علیرغم میل و آرزو او زندگی مردم ایران را رقم می زند اعلام می کند جان می دهم به گوشه ی زندان سرنوشت سر به تازیانه ی او خم نمی کنم افسوس بر دوروزه ی هستی نمی خورم زاری بر این سراچه ی ماتم نمی کنم بگذارید آنها ( کودتاچیان و ایادی وابسته ی داخلی ) سکوت مرا نشانگر پذیرفتن وضعیت پیش آمده از کودتا قلمداد کنند !بگذارید آنها در خیال خام خود اسیر توهمات و اوهام عنکبوتی خود باشند که خیال می کنند مردم با کودتا و زندان و اعدام و شکنجه و تبعید و تهدید رام آنها شده اند و سر به فرمان قدرت زمانه داده اند .... او استوار ایستاده و تن به ذلت این بندگی که نامش را زندگی گذاشته اند ، نداده ، او پیام آور عاشورای زمانه ی خود است با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد آنکه روح مرا رام کرده است جان سختی ام نگر ، که فریبم نداده است این بندگی ، که زندگیش نام کرده است او همچون حسین بن علی در برابر لشگر جرار که از" شام " (غرب ) دستور می گیرند اعلام می کند هیهات ، ذلت را هرگز نمی پذیرم ، هرچند که در این گوشه زندان سرنوشت پیش آمده "اسیر" باشم و کاری از دستم بر نیاید حرام باد بر من اگر یک لحظه آسوده بمانم . مگرزندگی چیست ؟ جام شرابی لبریز از غم و ماتم! حرام بادا بر آنکس که این " تلخوش" را در کام خود نریزد و دیوانگی های یک مست مجنون شده را از خود بروز ندهد ! و در کنار بیغوله ی زندگی ، کنار آشپزخانه ی ارباب لمیده باشد . آزادمردان را بیم مرگ وترس شکنجه و تهدید تبعید !؟ بیمی به دل زمرگ ندارم ، که زندگی جز زهرغم نریخت شرابی به جام من گرمن به تنگنای ملال آور حیات آسوده یک نفس زده باشم حرام من .... صدها شعار مردم فریب روزگار ، او را از هدف اصلی که همانا آزادی و استقلال و آبادی کشور کهن سال ایران است گمراه نمی کند . او به وضعیتی که کودتاچیان پیش آورده اند می نگرد و اعلام کی کند که از همه چیز تنفر دارد حتا ازکرشمه جلف و سبک تبسم دروغین خورشید و ماه که چه زیبا و فریبنده اما لوس ننرخود را نمایان می کنند .او در این حالت از اشک چشم خود پرده ای بر چشمان تیزبین خود می کشد تا فخرفروشی خود فروختگان به بیگانه را مشاهده نکند تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب می پوشم از کرشمه ی هستی نگاه را هرصبح و شام چهره نهان می کنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را در این جا زبان شاعر سمبلیک می شود واز قدرت حاکمه بر جامعه ی ایران به عنوان "سرنوشت " یاد می کند .وضعیت پیش آمده را بخوبی درک می کند و بخوبی آگاه است که نمی توانند بر علیه ی برنامه ساخته شده کودتاچیان در میهن کارویژه ی را انجام بدهد و همچنین هدف نهایی خود را نمی داند اگرچه دیگر همدوران او بعد از کودتا به نامیدی گراییده بودند تا جاییکه اخوان ثالث در شعر خود به قاصدک می گوید :"در سرزمین من همه کرند و لال و هیچ خبری این جا نیست و هیچ آوایی بگوش نمی رسد ، او نمی داند که" چه باید کرد "؟ . اکثریت گروههای سیاسی به این نتیجه رسیده بودند که با زبان اسحله باقدرت حاکمه باید سخن گفت . چون او با این وسیله به قدرت دست یافته پس در نتیجه باید هم همان وسیله را برعلیه ی او بکار گرفت تا قدرت از او سلب شود و خود قدرت را بدست بیاوریم . اما او به این گروهها پیشنهاد می کند که " تفنگ شان را زمین بگذارند هرچند که حق باآنهاست و حق می گویند و خواهان حق هستند."با این وجود او قدرت حاکمه را به مبارزه می طلبد که حتا برای یک دم اورا رها نسازد نه برای کودتاچیان بلکه برای خودش که بداند هنوز ایستاده وتن به ذلت و خواری همچون بعضی ها نداده است ای سرنوشت ازکجا می توان گریخت من راه آشیان خود را از یاد برده ام یکدم مرا به گوشه راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام من وارث مردان سربلند این کهن مرز و بوم هستم که پوزه ی قدرتمندان تاریخ را با ترفنده های سیاسی و فرهنگی یا نظامی به خاک و خون کشیده اند . ، زخم دیگر ! برتن رنجور و بیمار این وطن که زخم های بسیاراز خودی و بیگانه به یادگار بر تن اومانده است و در جریده عالم ثبت شده اند ! تو هم زخم دیگری بر همه ی زخم ها ! ، بزن که دارای خوب می زنی !!! مرهم من ، زخم دیگر شما بیگانه پرستان است . او از خدا می طلبد که دشمنان بر دردهای او درد دیگری بیفزایند .چون درد است که مردم یک جامعه را آبدیده می کند او شاعر است و پیرو نسل های گذشته خود، دیوان عطار سراسر درخواست " درد " است او وارث عطار شهید است و درخواست می کند که بر زخم ها و شکنجه های او بیفزایند حتا اورا در خواست می کند تا همچون عین القضات همدانی شاعر ، فلیسوف ة عارف و نویسنده برزگ به صلیب آتش بکشانند . اوشاعر است و وارث حلاج و عین القضات تاریخ ایران است او می داند که آتش اورا که حال ققنوس پیری شده است به ققنوس جوان و شادابی مبدل می کند . ای سرنوشت – مرد نبردت منم ، بیا زخمی دیگر بزن که نیافتاده ام هنوز شادم ازاین شکنجه خدا را ، مکن دریغ روح مرا در آتش بیداد خود بسوز ! او موج است که آسودگی عدم اوست . او وضعیت موجود را به مبازره می طلبد تا به او عمری جاودانه عطا کند " آنان که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندارید " او نمی خواهد که در بستر نرم و آرام زندگی معمولی جان بدهد تا برزندگی و بر مرده ی خویش تاسف بخورد . او مرگ خود را در یک جدال رویا رو می طلبد و ایستاده تا تمام ضربات وارده را بر تن نزار و رنجور خود با دل و جان بپذیرد گرچه بیشتر زندگی خود در در بستر بیمار سپری کرد ای سرنوشت هستی من در نبرد تست برمن ببخش زندگی جاودانه را منشین که دست مرگ زبندم رها کند محکم بزن به شانه ی من تازیانه را " درد " جان کلام این قطعه است که چون از آن یاد می کند سخن اوج می گیرد و جلوه و زیبایی خاصی پیدا می کند "درد" او نشانگر یاس و نومیدی نیست بلکه رمز شور و غوغای زندگی است موح شوق و وجد است که در جان بی آرام او فریاد می کشد و عطش سیراب نشدنی طلب و سوزدل اورا دامن می گسترد با این همه شور و دردمندی باز هل من مزید می زند و می گوید زخمی دیگر بزن که نیافتاده ام هنوز شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ تا جاییکه آدمی می پندارد سایه ابدی مرگ هم خاطرشوریده اش را سکونی نخواهد بخشید روح مرا در آتش بیداد خود بسوز ای سرنوشت ، هستی من در نبرد تست نغمه ی درد مندانه ی مشیری شاعر بزرگ ما تازیانه ی رهروان و محرک آنانی است که در راه آزادی مردم و میهن دمی از سعی و کوشش باز نایستند ، باشد که پرتوآزادی و آزادگی بر دل تاریک اندیشان بی خیال بتابد شاید به کشف و مشاهده بدانند که این جهان آفرینش بیهوده و عبث و این چند روز زندگی نیست و خداوند به همه ی اعمال همگان رسیدگی رسیدگی می نماید. جلیل آخورده فروردین 1389 |