شیخ عریان  در مسلخ عشق

در اوایل انقلاب اسلامی در ایران وبخصوص در آغازجنگ تحمیلی رباعی زیر زیاد بر سرزبان ها جاری بود و در نوشتجات بسیار به چشم می خورد .

            درمسلخ عشق جز نیکو را نکشند           روبه صفتان زشت خوی را نکشند

            گر عاشق صادقی زکشتن مگریز             مردار بود هرآنکه اورا نکشند 

راستی وبدرستی این رباعی از کدامین شاعر است ودر چه حالتی آنرا سروده است ؟! شاعراین این رباعی فردیست به اسم "سرمدی کاشی " که عاشقی بود جان باخته و عارفی خانه برانداز و دیوانه ای مجذوب و رندی بود بی باک و مستی بود چالاک وی دارای مذهب یهودی بود و بعد به اسلام روی آورد و ترک مذهب آباء واجدادی خود نمود .

وی در دوران صفویه همزمان با سلطنت شاه عباس صفوی در ایران زندگی می کردودر کلاس های درس حکمت میرفندرسکی و صدرالمتألهین شیرازی حاضر می شد شاید برخی از رفتار و برخوردهای میرفندرسکی در رفتار و کردار او تاثیر بسزایی داشتند چون در باره ی میر فندرسکی نوشته اند که وی با آنکه جامع معقول ومنقول وفروع و اصول بود و با وجود فضل و کمال اغلب اوقات خود را با فقرا و اهل حال سپری می نمود و از هم صحبتی با افراد دارای قدرت سیاسی و اقتصادی خوداری می کرد و بیشتر لباس فرومایه و پشمینه می پوشید و از هم نشینی با بزرگان و اعیان دوری می جست ـ با اینکه همیشه در درباره شاه عباس صفوی حاضر بود !!!ـ و با اجامر و اوباش هم سخنی داشت تا جاییکه شاه عباس غیر مستقیم اینگونه رفتارهای او را مورد سرزنش قرار می داد .

وی کم کم به تصوف روی آورد ودر این راه آنچنان تند روی نمود که در ایران آن روزگاران با وضع دینی و مذهبی ای که مردم داشتند جایی برای نقش بازی و نقش آفرینی های خود مشاهده نمی کرد و امکان چنان رفتاری اصلا" غیر ممکن می بود لذا تصمیم بر این گرفت که هم مانند دیگر شاعران و عارفان کشور خود را ترک کند و به هندوستان که سرزمین نسبتأ آزاد برای آنان محسوب می شد برود تادر آنجا آزادانه وبا میل دل خود آنگونه که می خواست زندگی کند پس به هندوستان رفت ودر انجا شیفته و گرفتار بی تاب چهره ای زیبا رویی گشت و در این راه همه چیز خود را از دست بداد حتا لباس های خود را .

بدین دلیل وی لخت و عریان در بین مردم رفت و‌آمد می کرد و دربین آنان زندگی می نمود و بدهکار کسی هم نبود .

در آن دوران محمد دارا شکوه حاکم آن ناحیه بود و به سرمد کاشی توجه خاصی داشت و اورا تائید می کرد و کاری به کار او نداشت اما قاضی این حاکم به اسم قاضی قوی از رفتار و کردار سرمدی بسیار متنفر بود اما چون محمد شکوه پشتیبان سرمدی بود قاضی قوی نمی توانست کاری به کاراوداشته باشد تا اینکه برادر کوچک ترمحمد شکوه با همراهی درباریان بر علیه برادر بزرگ تر خود کودتایی براه انداخت و توانست قدرت را به دست بگیرد و برادر را از حاکمیت خلع ید بنماید . قاضی قوی در این کودتا نقش بسزایی داشت رهبرکودتاچیان چون مخالفت سرمدی را با حکومت خود مشاهده کرد با همدستی قاضی قوی بر علیه او توطئه کرد قاضی هم وقت را غنیمت شمرد و عریان بودن وی را بهانه ساخت تا سرمدی را به پای میز محاکمه بکشاند در این محکمه قاضی به سرمدی صوفی لخت عریان گفت :" ترابا وجود ذوق و حال و فضل و کمال ، اینگونه لخت زیستن و بین عامه ی مردم تردد کردن چه معنی دارد ." سرمدی که از غرض و مرض قاضی آگاه بود گفت " شیطان قوی است " قاضی متوجه طعنه ی او شد که او را با شیطان مقایسه کرده است بدین علت قاضی بسیار خشگمین گردید و در انظار مردم به او توهین کرد و اورا به باد تمسخرو تهدید گرفت  .سرمدی کاشی این رباعی را بدایهه گفت "

          خوش بالایی کرده چنین پست مرا            چشمی بدو جام برده از دست مرا

          اودر بغل من است و من در طلبش            دزد عجیبی برهنه کرده است مرا

قاضی نزد حاکم که با کودتا بر سر قدرت آمده بود از سرمدی بد گویی کرد و اورا نزد حاکم طلبیدند و می خواستند اورا وادارند تا لباس بر تن کند اما او جواب های  سربلند وبیهوده میداد در پایان به حجت شرعی فتوای قتل اورا صادر کردند .

در باره ی او نوشته اند آن کافر جرم عریانی و منصور ثانی ( منصور حلاج ) کلمه ی طیبه ی تهلیل ( لا اله الا الله ) را هیچ گاه برزبان جاری نمی کرد و تنها لاالله می گفت چون این خبر به حاکم کودتا چی رسید حاکم برای انحراف اذهان مردم این موضوع را بهانه ساخت و از علما و فضلا پرسید که آیا لخت بودن و عریان بین مردم رفت و آمد کردن باعث قتل می شود یا خیر !؟ جواب آنها منفی بود ! حاکم ناچار از راه دیگر وارد شد تا بتواند زبان تند و تیز او را بر علیه قدرت خودکند نماید پس دستور داد تا از او بخواهند که تهلیل بگوید . علما تکلیف کردند باز مانند همیشه  لا الله گفت  . گفتند نفی و اثبات هر دو بگو . گفت هنوز در نفی مستغرقم و به مرتبه ی اثبات نرسیده ام چرا دروغ بگویم همین پاسخ باعث شد تا علما و فضلا به دستور حاکم فتوای کفر و قتل او را صادر کنند

شاه اسدالله از عرفا و رفقای او بود .گوید به وی رسیدم گفتم حتا به دروغ هم که شده تهلیل تمام گوی تا از شر این ددان وحشی تازه بدوران رسیده که حتا به دوستان و اقوام و آشنایان و یاران سابق خود رحم نمی کنند رهایی یابی ! بر من نگاهی انداخت هیچ نگفت و تنها این بیت را سرود

             عمریست که آوازه ی منصور کهن شد         من از سر نو جلوه دهم دار و رسن را

وی را از در بار بسوی قتلگاه بردند گویند چنان جمعیت آنچنان درآنجا زیاد بود که به سختی شخص می توانست از بین آنها رد شود .

از دربار سلطانی تا حوالی مسجد که مدفن اوست بیست و چهار بیت یا رباعی بدیهه سرود بی قلق و اشضطراب گام بر می داشت گویی داشت همچون تازه دامادی به سوی حجله عروس خویش روانه می شد . هرکس را به کشتن او تکلیف می کردند از این کار زشت خوداری می کرد تا اینکه خناسی ( رفتگری ) پیش آمد و دست بدین کار زشت آغشته نمود .

گویند هنگامی که سر از تنش جدا شد سه بار الا الله گفت و نفیش به اثبات رسید و این رباعی مشهوریکی از بیست و چهار سروده ایست که در راه قتل گاه سروده بود .

          

                                      جلیل آخورده  22/2/89