Text Box: «ايمان» در دل من عبارت از آن سير صعودي است كه پس از رسيدن به بام بلند عدالت اقتصادي، به معناي علمي كلمه و آزادي انساني، به معناي غير بورژوازي اصطلاح در زندگي آدمي آغاز مي‏شود. 
 دكترعلي شريعتي  « با مخاطبهاي آشنا»
 
 

 

 

 

 

 

 

 

ايمان

جستجوي امنيت در جهان ناامن1

مدخل: آنچه در پايين و در « طرح مسئله» میآيد دغدغه‍‍هايي است که سالها ذهن و جان مرا درچنبره خود در آورده است. پرسش و مسئله مشخص است: چگونه میتوانيم به خدا و کتاب او " ايمان" داشته باشيم در هنگامهای که در اين عصر و اين جهان مدرن زندگی میکنيم و سعی در امروزی بودن و پذيرش عناصر مدرن آن چون عقلانيت و عناصر ساختارها برآمده از آن را داريم. توجه و تأمل در « طرح مسئله» برآنم داشت که پرسش خود را به چندگام عقبتر برگردانم، يعنی پيش از آنکه از ايمان و اعتقاد ورزی به چيزی و يا به شخصی بپرسم، میبايست از «شرايط» و «وضعيتی» که «ايمان» و دينورزی در آن امکان رويش و طرح دارد بپرسم.

گويي شرط نخستين کُنش «ايمان» در شخص، فهم است و مفاهمه، نه لزوماً اطلاع  و خبر گرفتن از گزارههايي چند و عقيدهمند بودن به آنها! ايجاد و شرايط فهم کلام، شرط اول و پيشين ايمانورزی است و «فهم» و مفاهمه نيز جز در يک ساختار دو سويه کنش و تعامل اجتماعی2 که خود محاط در کنشهای ديگر است شکل نمیگيرد. اما آنچه «عقيدهمندان» به مخاطبان خود عرضه میکنند، بيرون کشيدن عقايد و گزارههايي چند از محيط گرم و ساختار پويای کنش است. ساختاری که زنده بودن کلمات و مفاهمه و افادة «معنا» تنها در آن زمينه معنی داشته و دارد و بدون توجه به آن به مرگ و مسخ «معنا» و مفهوم می‌انجامد. بازسازی آن شرايط و وضعيت و «بازی زبانی»‌ای که متناسب آن در همان بستر و فرهنگ ـ به زعم وينگنشتاين ـ برای کنشگرانش شکل يافته است، امکان مفاهمه را برای مخاطب از نو فراهم میکند. امکانی که پس از آن، «ايمان» و ايمانورزی و يا حتی به زبان خود متن و مخالف و متضاد آن ـ «کفر» و کفر ورزی در آن معنی دارد و بيرون از اين بازی زبانی و ساختار کنش، هر دو اين رفتارها بیمعنا و نامفهوم‌اند.

نگاه و رويکرد «پديدار شناسانه دين» و «ايمان» از منظر کنش مؤمنان و نيز ساختار عمل‌شان، اکنون میتواند شرايط  قرار گرفتن در زمينه خطاب وحی را تا حدودی به چشم و ديده ما درآورد يعنی همان نکته‌ای که در ادامه تلاش نمودهايم بيان نمائيم، تا دو افق فکری فرهنگی گذشته و حال را آنچنان که انسان امروزی در آن میزيد و آنچه گويي متن در آن شکل و صورت يافته است را کنار هم بگذاريم و سپس پلی ميان اين دو افق بزنيم و از نو شرايط خطاب وحی را بازسازی نماييم و اسلام و ايمانورزی را از منظر امروز به تماشا بنشينيم. اگرچه می‌دانيم هرگونه بازسازی زمينة کنش و افق فهمی که در آن «ايمان» و «دين ورزی مؤمنان نسل اول مخاطب وحی صورت گيرد منوط است به طرح و بيان زمينه کنش و افق فهم انسان امروزی و معاصر يعنی خود ما، زيرا بدون نشان دادن تفاوت ها و فاصله‌ها نمی‌توان از مشابهت‌ها و مفاهمه‌ها سخن گفت. آوردن به اجبار دو افق متفاوت فرهنگی و مفهومی در کنار هم بی توجه به تفاوت‌های آنها بی شک به منکوب کردن و سلطه يکی بر ديگری می‌انجامد که اولی ميوه‌ تلخش «بنيادگرايي» است و ديگری رفتاری هژمونيک و تماميت خواه بر اساس سلطه بر ديگر فرهنگ‌ها!

 

@  @  @

  

1ـ طرح مسئله: در جهان و دنيايي كه علم به « ديوار پلانك»3  برخورد كرده و فلسفه در پشت «  ديوار كانت4 » مانده است،  چگونه مي‏توان هنوز از «ايمان» سخن گفت به نحوي كه هم پاس عقل و حرمت آن را نگهداشت و هم ريشخند پير تلخ انديش بغدادي5 نشد، در دنيايي كه هر روز كوس رسوايي يقين و جزميتي بر سر بازار علم و انديشه زده مي‏شود و فلسفه از قلة رفيع و با حشمت خود به پايين كشيده مي‏گردد و همين اندك جايگاه را نيز از دست مي‏دهد از «ايمان» گفتن آيا واقعاً جرأت بسيار نمي‏خواهد؟ جهاني كه هر لحظه با موج تقدس زدايي بيشتري روبروست و امواج سكولاريسم و لائيسيسيم آن به همه جا روان شده و سخت ترين حصارها و قلعه‏ها را فتح نموده، دينداران در اين جهان چگونه از دين و ايمان خود سخن خواهند گفت؟

        تجربه سنگيني كه اينك در جوامعي كه تكثر معرفتي و تكثر قدرت و پخششدگي آن در سطح جامعه، چند صدايي را پديد آورده است و موجب شده كه ديگر دين و ايمان آن اتوريته و توان و اقبال تاريخي را نداشته باشد بسيار قابل تأمل است. چندان دكان و رقيب در كنار دين سربرآورده و از هوا و از زمين، از صدها شبكه و بنگاه و كانالهاي اطلاعاتي و خبري سخنان متنوع و رنگارنگ برآدمیيان عرضه مي‏شود كه اگر نگوييم صداي دين قابل شنيدن نيست اما مي‏توان گفت: تنها دعوتي شده ميان دعوتهای  ديگر!

در چنين فضايي بیشک چند گزينه پيش پاي دينداران باقی مي‏تواند باشد:

1ـ دينداران مي‏توانند باور و عقيده خود را باز مجهز به گزاره‏ها و دلايلي تازه بنمايند و از نو به مصاف ملحدان و منكران جديد و نو آيين درآيند.

اما آنچه مهم و قابل توجه است، اين مي‏باشد كه به همين اندازه هم دليل در بطلان و يا رد آن گزاره‏ها و عقايد مي‏تواند وجود داشته باشد و يا از نو متولد شود كه در بهترين حالت به تكافوي ادله ميان منكران  و ايمان باوران خواهد رسيد. داستاني كه از فجر تاريخ فلسفه و كلام آغاز شده است و گويي پايانی ندارد؛ نكته دوم و مهم‌تر نيز آن است كه پس از نقادي‏هاي «كانت» و « وينگنشتاين» پيرامون توانايي‏ها و بهتر بگوييم ناتوانايي‏هاي «عقل» و «زبان» در جستجوي راهي به ماوراالطبيعه، اين راه هم بسته شده چون كه اثبات و برهان  در اين حيطه راه ندارد.  و از «چيزي كه مثل هيچ چيز و هيچ کس نيست»6 نمي‏توان به نفي و يا اثبات سخن گفت!

اكنون كه به واسطه پاي چوبين عقل امكان گذر از اين طبيعت به ماوراءالطبيه نيست، پارهای از دينداران از سر اجبار، خود دست به عقب نشيني زده‏اند، حوزة عمومي و جامعه را به كف با كفايت عقل خود بنياد نهاده‏اند تا سياست و اقتصاد و معاش و اخلاق و حقوق بشر و علم را هدايت نمايد و الباقي حوزه فردي و خصوصي را نيز در اختيار شخص گذاشته‏اند تا اين حوزه، محلي باشد براي دينداران و عقيده ورزان، که ساکنانش مي‏توانند از جادوگري و سحر و سخن گفتن با ارواح باشند تا علاقمندان عرفان سرخپوستي و بوديسم و مسيحيت و اسلام. حوزه عمومي محل جولان عقل است و سير شده‏گان از عقل نيز مي‏توانند در چهار ديوار بركشيده از ريشخند عقلا؛ در اختفا آن كنند كه دل مي‏خواهدشان و باز شكاف تاريخي دل و عقل، روح و جسم و دين و دنيا و دو شقه شدن آدمي و آخر کار روشن كردن چراغي در خانه و خانه‏ايي محصور در يخچال‏هاي سرد و يخ بسته و تاريك اين جهان راز زدايي شده اما آيا طوفان‏هاي سرد و خشك كننده جهان امروز به دورن خانه عقايدمان هجوم نخواهند آورد و چراغ باورهاي ما را روزی نخواهند كشت؟ تجربه جهان جديد خود گوياست.

3ـ تعريف جديدي از دينداري و به دنبال آن «ايمان»، كه هم جانب عقلانيت امروز را داشته باشد و هم عينيّت و نيز به آدمي و زندگي روزمره‌ وی امنيت بخشد كه جان ايمان و  انگيزه آن است، همان گمشده‏اي كه دينداران اين عصر و مسلمان امروزين به جستجوي آن مي‏گردند و خواهان‌ آنند.

اما اين گمشده را كجا مي‏بايد جست؟ و بر كدامين بستر تكيه دارد و قرار يافته؟ چرا كه طرح افكندن و آوردن هر تفسير و تئوري ديني نوينی چه از متون كهن و مقدس و چه از منابع ديگر مي‏بايد به يك تئوري فراديني و انساني آنگونه كه انسان امروز معقوليت آن را مي‏پذيرد، تكيه داشته باشد و از آن مي‏بايد تغذيه كند زيرا مي‏دانيم كه مخاطب و مسئله ما، انسان و بشر معاصر است با قد و قامت عقلانيت  او و حدود انساني وي که تنيده شده است در رنج‏ها و دردها و توانايي و ناتوانايي‏هاي او!

براي  همين قبل از آنكه از تفسير ديني و كنش فرد ديندار در زندگي مؤمنانه او و چيستي آن بپرسيم مي‏بايد از تفسير آدمي از زندگي و كنش او بپرسيم و انگيزه‏هاي وي را به نحو «پديدار شناسانه» و «توصيفی» در تاريخ و جامعه دنبال کنيم و سپس در صورت امکان بر اين زمينه مشترك انساني، نسبتي مناسب ميان اين كنش و  آن فهم ويژه از ايمان برقرار كنيم.

4- عيني ترين و اصيلترين نياز انسان و انگيزه او برای كنش‏هايش، چه در گذشته و چه در حال و امروز، تلاش براي امنيت از خطر و بلاياي طبيعي و انساني بوده است. بزرگترين مسئله هر انسان و هر جامعه‏اي خوف‏های فراگير طبيعی و آگاهي بر فناي خود از جانب آنها بوده است. اگر چه در آغاز رشد و تكامل آدمي در تاريخ، ما نخست با رفتارها و واكنش‏هاي غريزي و بيولوژيك صيانت از نفس بصورتي مبهم و تاريک روبروييم اما در پروسه تكاملي او اين رفتار‏ها، به كنش و فهمی آگاهانه از آنها مبدل شده‏ است و معقوليتي به خود گرفته‏اند كه ريشه در اين نياز ديرين دارد. ربط دوگانه ميان كنش ناشي از امنيتجويي آدمي و قوة فهم و عقلانيت وی را « آنتونی گيدنز» جامعه شناس در «نظريه كنش» و ساختار خود بدين گونه نشان مي‏دهد : « كنشگران انساني پيوسته انگيزه‏شان از كنش، يافتن امنيت است بطوريكه ]كنشگران[ در جستجوي احساس امنيت، جهانشان را عقلاني مي‏سازند. منظور گيدنز نيز از عقلانيت، تحول رويه‏هاي روزمره‏ايي است كه نه تنها به كنشگران احساس امينت مي‏بخشد بلكه آنها را قادر مي‏سازد تا به گونه‏اي كارآمدتر با جهان اجتماعي‏شان برخورد كنند.7»

پيوسته اين عدم امنيت و خوف را آدميان بسته به جامعه و تاريخ خود به شکلي احساس مي‏كرده‏اند. انسان بدوي و نخستين، آن را به صورت خوف و هراس از نيستي و مرگ حس میکرده است، هراس از حملة گرگان و درندگان تا سرما و گرسنگي و يا حمله مهاجمان و نيافتن سرپناه كه همه مجموعاً ساحت وجود او را نشانه میرفتند و بناچار تمامی فعاليتهاي او را به صورت خود آگاه و يا ناخودآگاه در جهت كاستن از اين خوف و وحشت و امن نمودن ساحت هستي‌اش جهت مي‏داده و هدايت مي‏كرده‌اند و زندگي‏اش را از تولد تا آن زمان كه توان داشته در اين حيطه سامان مي‏داده‌اند.

اين تلاش عمرانه؛ ممكن است مجال و قدرت خود آگاهي برتري را به آدمی ندهد و او را در تلاش براي ساختن و يافتن آن «امنيت»، در غفلت و ناخودآگاهي ديگري فرو اندازد. اما گويي نادر افرادي، آنگاه كه مجال و فرصت مي‏يابند كه در پناه ديوار‏هاي بركشيده از خوف زندگي8 و ناامني فراگير آن به خود و سرنوشت خويش بيانديشند، از نو، غمي سنگين و خوفي زائل نشدني بر گلويشان چنگ می‌‏اندازد. اين غم؛ حزن نبودن و هراس از تاراج امنيت خود ساخته است. «مرگ» آخر كار از اين قلعة ستبر و اين خانه سنگي و آجري بالا خواهد آمد و هستي امنيت يافته او را به يغما خواهد برد.

محصول تلاش پيگير و مجدانه آدمی براي يافتن امنيت مجدد و رهايي از اين حزن‏ها و غمهايي پايدار، ساختن خانه امني ديگر با نام «معبد» است تا شايد كه امنيت او را كامل كند و سپري بر خوفها و حزنهايش گردد و ساحت وجود او را از نو امن كند.

براستی اين کوشش و جهد فشرده و عصارة تمامي تلاش آدمي در تاريخ است چرا كه تمامي انگيزه‏ها و جستن‏ها و ساختن‏ها و عقلانيتها و اكتشافها و اختراعها همه پاسخي بوده‌اند به اين مسئله آغازين و ابتدايي ـ يافتن امنيت ـ چنانكه از دل اين كنش و تلاش پيوسته مفهوم عقلانيت و معنا و معنادهی به زندگي و ارزشها در عرصه نمادين و فرهنگ انسانی وارد شده و خلق گشته و به زندگي و زيستن آدمي رنگ خود را نيز زده است.

5ـ انسانِ بدوي و عشيره‏اش كه در طلب امنيت مي‏باشند به تنهايي و بي كسي و ناامني خود آگاه‏اند و ارزش « امن» بودن و امنيت را به جان حس مي‏كنند و مي‏فهمند اما اين خود آگاهي وجودي انساني در تكامل تمدن و شكل گيري جامعه به «بيگانگي» تبديل مي‏شود هنگامي كه آدمي در درون جامعه و فرهنگ آن متولد مي‏شود، تمامی عوامل خوفزا  و تهديد کننده را پيش از اين «تقسيم كار» جامعه و ديگران براي او ـ و او هم براي ديگران ـ زدوده و امن كرده‌اند و به وي امنيت داده‏اند و نيازي و ترسي از خوفها و هراسها نمي‏ماند. خانه و بنا براي سرپناه و حرس و آتش بان از خوف حراميان و آتش سوزي و طبيب و دكتر و بيمارستان به خاطر امنيت يافتن از شر و خوف بيماريها و ... چنانکه اکنون بيمه عمر و بيمه شغلي و بيكاري و همه و همه در سير تكاملي جامعه به آدمي و جامعه انساني امنيت میدهند و نهاد مذهب هم از ديرترين ازمنه تضمين كننده و برطرف كنندة غم جاوداني او شده است. جامعه در اينجا به همان شكل كه آدمي را از گزند خوفها و هراسهای طبيعت بواسطه نهادهاي حكومت و اقتصاد و خانواده محافظت مي‏نموده و امنيت میداده اينك از هراس و غم فناي پس از مرگ نيز امنيت مي‏دهد آدمي مي‏تواند بی ترس و هراس از خوف و  حزنی در امنيت جامعه و نهادهاي او زندگي كند و به آنها تکيه نمايد.

گويي در تاريخ و تمدن بشر از اين جا است كه مسئله وجودی امينت و «خوفها» و «حزنها»ی آن به فراموشي سپرده مي‏شود ـ که به درستی تمدن محصول اوقات بی‌خودی و ناخودآگاهی آدمی است ـ و كنش‎‏هاي ديني از سويداي جان انسان مضطرب، تبديل  به رفتارها ديني و مناسک و مراسم سازمانی مي‏شوند. ترس آگاهي وجودي مبدل به بيگانگي از خود می‌شود و «معني» و خود آگاهی آغازين رخت بر مي‏بندد و «ايمان» و امن جويي اوليه تبديل به «سنت» و « فرهنگ قومي» مي‏گردد.

6ـ با توجه به آنچه در بالا آمد در نگاهي توصيفي و پديدار شناسانه به تاريخ و براي فهم كنش آدمي و انگيزه‌های وی با افراد و اشخاصی روبرو مي‏شويم كه يا از جانب خويش به خود آگاهي رسيده‏اند و در امنيت شهر و عشيره خود شك كرده‏اند و يا از جاي ديگر آمده‏اند و مردم شهر و يا قريه‌ای را مي‏ترسانند. گويي از بلندايي به شهر خود مي‏نگرند و چيزی را مي‏بينند كه ديگران نمي‏بينند. اينان از آنچه دريافتهاند «خائفند» و هراسان بر سرنوشت خويش. در امينت دهي جامعه خود شك كرده‏اند و درپس امنيت و آرامش كاذب شهر بردگي و فقر و ذلّت و اسيري و نابرابري و فساد را مي‏بينند كه چون گرگان برجان آدميان نشستهاند.

اين گرگان را آن «شك آوران» مي‏بينند و مي‏يابند اما ديگران پنداری اين گرگها را نمي‏بينند ـ ساختارهاي پنهان جامعه ـ و يا گرگند ـ و يا خودشان مسخ شده و پاره پاره اين شرايط گشته‏اند. براي اين خودآگاهان، هر لحظه، لحظه و هنگام خوف مرگ و فناست، به نهاد برگيرنده و زائل كنندة حزن از آدمي ـ مذهب و فرهنگ موجودـ مي‏نگرند و بيش از پيش در امنيت دهي آن شك مي‏نمايند چرا كه خود اين نهادها و  متوليانش عموماً توجيه گر وجود همان خوف‏ها و حزنها شده‏اند. توجيه گر و خواب كننده مردم و اسباب از خود بيگانگي و مسخ بيشتر آنان و غفلت ده از آن شرايط ناامن. براي اين خود آگاهان خائف جامعه و شهر گرداگرد‏شان گويي همان بيابان و شب تاريك است و باز آن انسان تنها و بدوي اما ترس آگاه و مضطرب!

راه رهايي كدام است؟ آيا «هدايت» و «راهي» هست؟ آيا خانه امني وجود دارد؟ اين افراد پس از اين يا خود راهي مي‏يابند و در جستجوي امنيت خود جهد و حركت مي‏كنند و يا ندا و دعوت کسی ديگر را براي رسيدن به امنيت لبيك مي‏گويند و به دنبال او روان مي‏شوند. آن «پيام» آوران انذار ده هم يا رسول درون خود هستند و يا كسي ديگر. و مخاطبشان و پيامشان براي دو گونه مردم مفيد واقع خواهد افتاد:

الف: خودآگاهاني كه از «خوف» و «حزن» جامعه و شهر خود كنار كشيده‏اند و فراري‏اند و يا در عصيان خود به دنبال راهي نو مي‏گردند ـ سلمان ها و ابوذرها ـ و آخرالامر در جستن و رويارويي خود با آن دعوت كننده ـ پيام آوران ـ راه امنيت را مي‏يابند ـ مثلاً بايد به جايي ديگر هجرت كرد و يا جهد و تلاش كه شهر و مدينهای امن ساخت. 

ب: كساني که با نورافكنی بر جامعه‏شان توسط آن خودآگاهان و ترسانندگان و انذار پیدرپیشان خود را گرداگرد گرگان میيابند و آنگاه طالب ايمان و امنيت میشوند و راه او ـ يا آنان ـ را براي امن شدن میپذيرند. ـ حركت موسي و لبيك قومش برای فرار از بردگی و ذلت.

7ـ با توجه به آنچه در بالا بنحو پديدار شناسانه از کنش و تلاش آدمی در تاريخ و کنش  قهرمانان توصيف شد مي‏توان اکنون گفت: امنيت جويي و ايمان نه يك باور و رفتار بر اساس عقيده، بلكه كنشي از سويداي جان از هراس خوف و حزن در جستجوي امنيت است از اين رو امكان و شرايط شكل گيري ايمان تنها خود آگاهي و آگاهي از عدم امنيت در ساختار ناامن است و از اين هنگام است که امكان شكل گيري «ايمان» و «امنيت» محقق مي‏شود و به طبع كساني در جامعه طالب ايمان‏اند ـ كه گوهر دين است ـ و در پي آن مي‏گردند كه اين مسئله و سئوال از ناامني، خود مسئله بنياديشان گردد و شراره آن در جانشان شعله بزند. و اگرنه ملولان و غفلت زدگان و يا تكيه‏زدگان بربالشت نرم و امن سنت و هنجارهاي جامعه احتياج به تحصيل چنين حاصلي ندارند، آن رسولان و پيام آوران در طي روند انذار و غفلت زدايي مي‏خواهند به مردم و مخاطبان خود بگويند اين تكيه گاه شما سست است  و برتوهم و يا قدرتهاي ضعيفي كه غفلت ده شمايند تكيه يافته و نمي‏تواند امنيت واقعي را به شما بدهد‌.

در اينجا ايمان و امنيت جويي نه يك بار تغيير و كنش براي هميشه، بلكه يك پروسه و روند خواهد بود كه مؤمن و جوينده امنيت در طلب آن به دعوت پاسخ ميدهد. اين پاسخ آغاز راهي است و كنش‏هايي را مي‏سازد و براي فرد شكل مي‏دهد كه وي در جهت زدودن خوف و ايجاد امنيت و ساختن آن در زندگی خويش قرار مي‏گيرد و عمر صحنه جستجوي امنيت وی مي‏گردد.

اين راه و کنش در گذشته رنگ ديني و قدسي داشت و اكنون به نظر مي‏آيد رنگ و صبغه آن غير دينی و فرهنگی شده است اما لامحاله در هر دو دوره قديم و جديد تمدن آدمی در چنبره عقل و عقلانيت زمان راه خود را پيدا مي‏کرده است و به مدد عقل آدمي از وسايط و وسايلي كه مي‏توانسته او را به نقطة امن عينيای و قابل لمسی برساند استفاده میشده است. چنانكه در تاريخ صدر اسلام، مهاجران از شهري كه آدميت در محاصرة ناامنی بدويّت است هجرت ميكنند تا در يثرب «قرار داد» و قانون بنويسند و عهد  ببندند و جامعه‏ايي امن بسازند ـ فرايند و مراحل ايمان ـ افراد اين شهر با عقل و خرد معروف و عرفی زمانه9 در جهت زدودن خوفهای عينی خويش پيمان مي‏بندند تا راه و هدايت پيام‏آور و خودآگاه كنندة قوم را كه از جانب الله آن پيام را آورده ـ عرصة نمادين پيام ـ بپذيرند و مبنايي براي اتكا و نجات عيني خود از وضعيت ناهنجار پيشين قرار دهند تا به واسطة اين پيام‏ها و دعوت‏ها افرادي ساخته شوند و در جهت ساختن و پرورندادن افرادي حركت كنند كه دزدي نكنند، مال همديگر را به باطل نخورند و مال يتيم را نبرند و به يكديگر تجاوز ننمايند و از اين جاست كه يثرب، مدينه مي‏شود و مكه باز به معني گذشته خود يعني شهر امن برمي‏گردد و حرمش امن مي‏شود و جانور و پرنده و انسان در آن به امنيت مي‏رسند!

اما مرگ و نيستي و حزن نبودن چه؟ و چگونه امنيت وجودي آدم را در اين هستي ناپايدار تأمين مي‏شود؟ آری، آن افراد و پيام آوران آن سخنان ايمانی، تفسيري جديد از هستي را هم به همراه دارند چرا كه خود رافرستاده از جانب كسي مي‏دانند و جهان را و «آخر» و عاقبت افراد و امنيت‏شان را در گرو تكيه دادن به او مي‏دانند و زدودن اين خوف و حزن را ـ كه مراتب طولي هم مي‏باشند ـ در ضمانت او مي‏بينند. اما امكان اثبات نيست.

پيامبران دعوت كننده به «ايمان» همه با اين مشكل روبرو بوده‏اند، دعوت به «غيب» و جهان ديگر، زنده شدن مردگان، خود سوال اين پيام آوران بوده است و ترديد و دو دلي‏هاي آنها در پروسه رسالت، خود گواه بر اين امر است ـ ترديدهاي ابراهيم پيرامون زنده شدن مردگان.

بی‌شک نگاه پديدار شناسانه و توصيفي به كنش امنيت جوي اين ايمان ورزان نيز همين دو دلي‏ها و يأس‏ها را در زندگي‏شان بنحو بارزي نشان مي‏دهد. آنان زندگي و سلوك خود را در امن نمودن عيني خويش از «خوف‏ها» مي‏ديده‏اند اگر چه مضطربانه در همين حين منتظر رسيدن دست و ياوري براي نجات از «حزنها» هم بودند. سيماي آنان «محزون» بود و گويي تا آخر گرد اين حزن از چهره‏شان پاك نشد اما معقوليت كنش و جهدشان كه در ظرف نمادها و سمبل‌ها و متافورهاي فرهنگي زمانه و گزينش مختارشان از آنها ـ که برای مخاطبشان نيز معقول بود ـ صورت بندي تازه مي‏شد10 و بدنبال آن معنايي جديد را به زندگي‏شان می‌داد و اين معنويت راه به جان آنها می‏برد به گونه‌ای كه كنش ناظر به «خوف‏»ها و «حزن»‌های آنان، در سودای امنيت و ايمان و تجارب معنوي آنها، آنان را تأييد مي‏كرد و آن تجارب معنوی و روحانی، بصورت ديالكتيكي و دو سويه آن كنش‏ها را.

ايمان از اين حيث، گويي شناگري و نفس شناكرددن است . شناگر چونكه شنا مي‏كند خود را فعلاً در امنيت ميبيند و از غرق شدن نجات يافته. چونكه دست بگذارد خود را اسير امواج و در چنگال گردابهاي خروشان مي‏يابد. از اين رو پس از اين نگاه توصيفی از تاريخ و كنش دين آوران خائف و محزون تنها مي‏توان گفت گويي که «ايمان»، نفس جستجو و كنش است براي يافتن امنيت در جهان ناامن نه يافتن «چيزي» و در مشت فشردن و نگهداشتن آن!

اينک شايد بدرستی بتوانيم رمز واژه متون مقدسي چون قرآن را بيابيم و در گرداگرد  معني و مفهوم كليدی کلمة «ايمان» مابقي ديگر مفاهيم و معاني و متافورها و اساطير و داستان‏ها و عبرتهاي درون آن را دريابيم و رمزگشايي کنيم. مفاهيم و معانيای كه همه گردٍ كنش امنيت جوي «پيامآور» حلقه زده‏اند و پاسخي معقول و زمانمند بواسطه عقلانيت زمانه و فرهنگ عصر به آن دغدغه و مسئله غايي آنها مي‏باشند و اکنون در بازسازی «تجربه دينی» و روحانی پيامبر به چينش جديدي رسيده‏اند كه براي آنان معنادارتر و مفهوم تر است. قبل از اين، تمامي مفاهيم و اسامي و قصه‏ها در ذهن «پيام» آور و مخاطبان وي بود اما در افق ذهن و ضمير وي بي‏معنايي و پوچي و نابودي را متبادر به ذهن مي‏كرد اما در «كنش» جديد وی و آرايش جديدي كه از سر اين تغيير چشم انداز مي‏افتد او جهان را به شرط كنش مؤمنانه معنادار و امنيت يافته‏تر مي‏داند و مي‏بيند. افقي كه تنها در چشم انداز «پيام» آور و ساختار «کنش» كساني كه از آن منظر مي‏نگرند و زيست و زندگی می‌کنند اينگونه است ـ مؤمنان نه ناظران ـ از اين رو بزرگترين تلاش و جهد پيام آوران همين بوده است كه «منظر» مخاطب خود را به منظر خويش نزديك كنند و بخواهند آنان از اين «منظر» جديد بنگرند و به كنش معطوف به جستن امنيت خود بپردازند. چرا که ايمان «جستجوی امنيت در جهان ناامن» است نه تکرار عقايدی چند.

 

فرامرز معتمد دزفولی


 

1ـ اين مقاله ابتدا در ماهنامه سياسی / اجتماعی دانشجوئی «اميد آزادی» دانشگاه جندی شاپور دزفول در شماره اول اسفند 1380 آمد که اکنون بازنويسی شده و مجدداً ارائه میگردد.

2- منظور از «کنش» همان چيزی است که ماکس وبر و سپس ديگر جامع شناسان پديداری چون شوتز و برگر و نيز در دنبال نظريات مردم روشانی چون گارفينگل مطرح می‌شود: «کنش» عبارت از تمام رفتارهای انسانی است که در آن فرد کنشگر معنای ذهنی به رفتارش نسبت می‌دهد، و نيز کنش در صورتی احتمالی است که به صرف معنای ذهنی که فرد ] يا افراد[ کنشگر به آن نسبت می‌دهند، رفتار ديگران را به حساب آورده و بدين ترتيب بر اساس آن جهت‌گيری می‌شود ـ وبر 88 : 1947 / 1922 ـ کرايب، ايان، مترجم: شهناز مسمی‌پرست: جامعه شناسان کلاسيک.

3-ديوار پلانك اصطلاحي است كه اختر فيزيكدانان مطرح ساخته‏اند براي زمان پيش 43- 10 ثانيه نخستين آغاز جهان و لحظهای پس از انفجار آغازين ـ Big Bang ـ که علم فيزيك ناتوان از گذر به قبل از آن است و بشر نمي‏تواند اطلاعي از چگونگي اين زمان و واكنش‏هاي آن داشته باشد.

4- ديوار كانت اصطلاحي است كه من براي ناتواني فلسفه در اثبات و آوردن دليل براي شناخت ماوراالطبيعه از طريق متافيزيك و برهان عقلي به كار برده‏ام چنانكه كار سترگ وي در نقادي فلاسفه پيشين‏‏‏، حدود و تواناييهاي معرفت و امكان شناخت را ـ يا بهتر بگويم ناتوانايي آن را ـ نشان داد. بنگريد به رساله دين شناخت پيرامون ادله اثبات، نراقی، احمد ، طرح نو ـ چاپ اول ـ 1378 ص 14ـ 28

5- ابوالعلا معري شاعر معروف عرب معتقد است: مردم دو دسته‏اند يا دين دارند و عقل ندارند و يا عقل دارند و بي دين‏اند؟!

6- ليس کمثلهی شیء

7- ريتزر ، جرج، نظريههای جامعه شناسی معاصر ، ترجمة محسن ثلاثی ، انتشارات علمی، ص 703.

8- چهره انسان «خائف» و «محزون» را از داستان آدم برداشت كرده‏ام؛ هنگامي كه آدمي به تنهائی در زمين هبوط مي‏كند و خدا مي‏گويد: نترسيد و نه محزون شويد و منتظر نشانه‏هاي من براي ايمان آوردن بر روی زمين باشيد. قلنا اهبطوا منها جميعاً فاما ياتينکم منی هدی فمن تبع هدای فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون. بقره / 38

9- در اين نگاه شرايع و احکام دينی کارکردی عقلانی و بين الاذهانی می‌يابند که می‌تواند در گذر زمان منسوخ شود ـ ناسخ و منسوخ در قرآن ـ جايگاه‌شان کارکردی است و آنچه برای پيروان و ادامه دهندگان می‌ماند جهت گيری های آن احکام است. نه راز و نه تقدسی و يا مصلحت خفيه‌ای.

10- صورت بندی تازه لزوماً آمدن مفاهيم و نمادهای جديدی نيست بلکه بيشتر ارائه نظم جديدی از آن نمادها و عناصر فرهنگی است که با کنش جديدشان که ناظر به امنيت جويي است هم خوانی بيشتری دارد و قدرت اقناعی و معنادهی بالايي را در برابر توجيه «خوفها» و «حزنهای» فراگيرنده آنها از پيش از اين ايجاد میکند.