
ايمان
جستجوي امنيت در جهان ناامن1
مدخل: آنچه در پايين و در « طرح مسئله» میآيد دغدغههايي است که سالها ذهن و جان مرا درچنبره خود در آورده است. پرسش و مسئله مشخص است: چگونه میتوانيم به خدا و کتاب او " ايمان" داشته باشيم در هنگامهای که در اين عصر و اين جهان مدرن زندگی میکنيم و سعی در امروزی بودن و پذيرش عناصر مدرن آن چون عقلانيت و عناصر ساختارها برآمده از آن را داريم. توجه و تأمل در « طرح مسئله» برآنم داشت که پرسش خود را به چندگام عقبتر برگردانم، يعنی پيش از آنکه از ايمان و اعتقاد ورزی به چيزی و يا به شخصی بپرسم، میبايست از «شرايط» و «وضعيتی» که «ايمان» و دينورزی در آن امکان رويش و طرح دارد بپرسم.
گويي شرط نخستين کُنش «ايمان» در شخص، فهم است و مفاهمه، نه لزوماً اطلاع و خبر گرفتن از گزارههايي چند و عقيدهمند بودن به آنها! ايجاد و شرايط فهم کلام، شرط اول و پيشين ايمانورزی است و «فهم» و مفاهمه نيز جز در يک ساختار دو سويه کنش و تعامل اجتماعی2 که خود محاط در کنشهای ديگر است شکل نمیگيرد. اما آنچه «عقيدهمندان» به مخاطبان خود عرضه میکنند، بيرون کشيدن عقايد و گزارههايي چند از محيط گرم و ساختار پويای کنش است. ساختاری که زنده بودن کلمات و مفاهمه و افادة «معنا» تنها در آن زمينه معنی داشته و دارد و بدون توجه به آن به مرگ و مسخ «معنا» و مفهوم میانجامد. بازسازی آن شرايط و وضعيت و «بازی زبانی»ای که متناسب آن در همان بستر و فرهنگ ـ به زعم وينگنشتاين ـ برای کنشگرانش شکل يافته است، امکان مفاهمه را برای مخاطب از نو فراهم میکند. امکانی که پس از آن، «ايمان» و ايمانورزی و يا حتی به زبان خود متن و مخالف و متضاد آن ـ «کفر» و کفر ورزی در آن معنی دارد و بيرون از اين بازی زبانی و ساختار کنش، هر دو اين رفتارها بیمعنا و نامفهوماند.
نگاه و رويکرد «پديدار شناسانه دين» و «ايمان» از منظر کنش مؤمنان و نيز ساختار عملشان، اکنون میتواند شرايط قرار گرفتن در زمينه خطاب وحی را تا حدودی به چشم و ديده ما درآورد يعنی همان نکتهای که در ادامه تلاش نمودهايم بيان نمائيم، تا دو افق فکری فرهنگی گذشته و حال را آنچنان که انسان امروزی در آن میزيد و آنچه گويي متن در آن شکل و صورت يافته است را کنار هم بگذاريم و سپس پلی ميان اين دو افق بزنيم و از نو شرايط خطاب وحی را بازسازی نماييم و اسلام و ايمانورزی را از منظر امروز به تماشا بنشينيم. اگرچه میدانيم هرگونه بازسازی زمينة کنش و افق فهمی که در آن «ايمان» و «دين ورزی مؤمنان نسل اول مخاطب وحی صورت گيرد منوط است به طرح و بيان زمينه کنش و افق فهم انسان امروزی و معاصر يعنی خود ما، زيرا بدون نشان دادن تفاوت ها و فاصلهها نمیتوان از مشابهتها و مفاهمهها سخن گفت. آوردن به اجبار دو افق متفاوت فرهنگی و مفهومی در کنار هم بی توجه به تفاوتهای آنها بی شک به منکوب کردن و سلطه يکی بر ديگری میانجامد که اولی ميوه تلخش «بنيادگرايي» است و ديگری رفتاری هژمونيک و تماميت خواه بر اساس سلطه بر ديگر فرهنگها!
@ @ @
1ـ طرح مسئله: در جهان و دنيايي كه علم به « ديوار پلانك»3 برخورد كرده و فلسفه در پشت « ديوار كانت4 » مانده است، چگونه ميتوان هنوز از «ايمان» سخن گفت به نحوي كه هم پاس عقل و حرمت آن را نگهداشت و هم ريشخند پير تلخ انديش بغدادي5 نشد، در دنيايي كه هر روز كوس رسوايي يقين و جزميتي بر سر بازار علم و انديشه زده ميشود و فلسفه از قلة رفيع و با حشمت خود به پايين كشيده ميگردد و همين اندك جايگاه را نيز از دست ميدهد از «ايمان» گفتن آيا واقعاً جرأت بسيار نميخواهد؟ جهاني كه هر لحظه با موج تقدس زدايي بيشتري روبروست و امواج سكولاريسم و لائيسيسيم آن به همه جا روان شده و سخت ترين حصارها و قلعهها را فتح نموده، دينداران در اين جهان چگونه از دين و ايمان خود سخن خواهند گفت؟
تجربه سنگيني كه اينك در جوامعي كه تكثر معرفتي و تكثر قدرت و پخششدگي آن در سطح جامعه، چند صدايي را پديد آورده است و موجب شده كه ديگر دين و ايمان آن اتوريته و توان و اقبال تاريخي را نداشته باشد بسيار قابل تأمل است. چندان دكان و رقيب در كنار دين سربرآورده و از هوا و از زمين، از صدها شبكه و بنگاه و كانالهاي اطلاعاتي و خبري سخنان متنوع و رنگارنگ برآدمیيان عرضه ميشود كه اگر نگوييم صداي دين قابل شنيدن نيست اما ميتوان گفت: تنها دعوتي شده ميان دعوتهای ديگر!
در چنين فضايي بیشک چند گزينه پيش پاي دينداران باقی ميتواند باشد:
1ـ دينداران ميتوانند باور و عقيده خود را باز مجهز به گزارهها و دلايلي تازه بنمايند و از نو به مصاف ملحدان و منكران جديد و نو آيين درآيند.
اما آنچه مهم و قابل توجه است، اين ميباشد كه به همين اندازه هم دليل در بطلان و يا رد آن گزارهها و عقايد ميتواند وجود داشته باشد و يا از نو متولد شود كه در بهترين حالت به تكافوي ادله ميان منكران و ايمان باوران خواهد رسيد. داستاني كه از فجر تاريخ فلسفه و كلام آغاز شده است و گويي پايانی ندارد؛ نكته دوم و مهمتر نيز آن است كه پس از نقاديهاي «كانت» و « وينگنشتاين» پيرامون تواناييها و بهتر بگوييم ناتواناييهاي «عقل» و «زبان» در جستجوي راهي به ماوراالطبيعه، اين راه هم بسته شده چون كه اثبات و برهان در اين حيطه راه ندارد. و از «چيزي كه مثل هيچ چيز و هيچ کس نيست»6 نميتوان به نفي و يا اثبات سخن گفت!
2ـ اكنون كه به واسطه پاي چوبين عقل امكان گذر از اين طبيعت به ماوراءالطبيه نيست، پارهای از دينداران از سر اجبار، خود دست به عقب نشيني زدهاند، حوزة عمومي و جامعه را به كف با كفايت عقل خود بنياد نهادهاند تا سياست و اقتصاد و معاش و اخلاق و حقوق بشر و علم را هدايت نمايد و الباقي حوزه فردي و خصوصي را نيز در اختيار شخص گذاشتهاند تا اين حوزه، محلي باشد براي دينداران و عقيده ورزان، که ساکنانش ميتوانند از جادوگري و سحر و سخن گفتن با ارواح باشند تا علاقمندان عرفان سرخپوستي و بوديسم و مسيحيت و اسلام. حوزه عمومي محل جولان عقل است و سير شدهگان از عقل نيز ميتوانند در چهار ديوار بركشيده از ريشخند عقلا؛ در اختفا آن كنند كه دل ميخواهدشان و باز شكاف تاريخي دل و عقل، روح و جسم و دين و دنيا و دو شقه شدن آدمي و آخر کار روشن كردن چراغي در خانه و خانهايي محصور در يخچالهاي سرد و يخ بسته و تاريك اين جهان راز زدايي شده اما آيا طوفانهاي سرد و خشك كننده جهان امروز به دورن خانه عقايدمان هجوم نخواهند آورد و چراغ باورهاي ما را روزی نخواهند كشت؟ تجربه جهان جديد خود گوياست.
3ـ تعريف جديدي از دينداري و به دنبال آن «ايمان»، كه هم جانب عقلانيت امروز را داشته باشد و هم عينيّت و نيز به آدمي و زندگي روزمره وی امنيت بخشد كه جان ايمان و انگيزه آن است، همان گمشدهاي كه دينداران اين عصر و مسلمان امروزين به جستجوي آن ميگردند و خواهان آنند.
اما اين گمشده را كجا ميبايد جست؟ و بر كدامين بستر تكيه دارد و قرار يافته؟ چرا كه طرح افكندن و آوردن هر تفسير و تئوري ديني نوينی چه از متون كهن و مقدس و چه از منابع ديگر ميبايد به يك تئوري فراديني و انساني آنگونه كه انسان امروز معقوليت آن را ميپذيرد، تكيه داشته باشد و از آن ميبايد تغذيه كند زيرا ميدانيم كه مخاطب و مسئله ما، انسان و بشر معاصر است با قد و قامت عقلانيت او و حدود انساني وي که تنيده شده است در رنجها و دردها و توانايي و ناتواناييهاي او!
براي همين قبل از آنكه از تفسير ديني و كنش فرد ديندار در زندگي مؤمنانه او و چيستي آن بپرسيم ميبايد از تفسير آدمي از زندگي و كنش او بپرسيم و انگيزههاي وي را به نحو «پديدار شناسانه» و «توصيفی» در تاريخ و جامعه دنبال کنيم و سپس در صورت امکان بر اين زمينه مشترك انساني، نسبتي مناسب ميان اين كنش و آن فهم ويژه از ايمان برقرار كنيم.
4- عيني ترين و اصيلترين نياز انسان و انگيزه او برای كنشهايش، چه در گذشته و چه در حال و امروز، تلاش براي امنيت از خطر و بلاياي طبيعي و انساني بوده است. بزرگترين مسئله هر انسان و هر جامعهاي خوفهای فراگير طبيعی و آگاهي بر فناي خود از جانب آنها بوده است. اگر چه در آغاز رشد و تكامل آدمي در تاريخ، ما نخست با رفتارها و واكنشهاي غريزي و بيولوژيك صيانت از نفس بصورتي مبهم و تاريک روبروييم اما در پروسه تكاملي او اين رفتارها، به كنش و فهمی آگاهانه از آنها مبدل شده است و معقوليتي به خود گرفتهاند كه ريشه در اين نياز ديرين دارد. ربط دوگانه ميان كنش ناشي از امنيتجويي آدمي و قوة فهم و عقلانيت وی را « آنتونی گيدنز» جامعه شناس در «نظريه كنش» و ساختار خود بدين گونه نشان ميدهد : « كنشگران انساني پيوسته انگيزهشان از كنش، يافتن امنيت است بطوريكه ]كنشگران[ در جستجوي احساس امنيت، جهانشان را عقلاني ميسازند. منظور گيدنز نيز از عقلانيت، تحول رويههاي روزمرهايي است كه نه تنها به كنشگران احساس امينت ميبخشد بلكه آنها را قادر ميسازد تا به گونهاي كارآمدتر با جهان اجتماعيشان برخورد كنند.7»
پيوسته اين عدم امنيت و خوف را آدميان بسته به جامعه و تاريخ خود به شکلي احساس ميكردهاند. انسان بدوي و نخستين، آن را به صورت خوف و هراس از نيستي و مرگ حس میکرده است، هراس از حملة گرگان و درندگان تا سرما و گرسنگي و يا حمله مهاجمان و نيافتن سرپناه كه همه مجموعاً ساحت وجود او را نشانه میرفتند و بناچار تمامی فعاليتهاي او را به صورت خود آگاه و يا ناخودآگاه در جهت كاستن از اين خوف و وحشت و امن نمودن ساحت هستياش جهت ميداده و هدايت ميكردهاند و زندگياش را از تولد تا آن زمان كه توان داشته در اين حيطه سامان ميدادهاند.
اين تلاش عمرانه؛ ممكن است مجال و قدرت خود آگاهي برتري را به آدمی ندهد و او را در تلاش براي ساختن و يافتن آن «امنيت»، در غفلت و ناخودآگاهي ديگري فرو اندازد. اما گويي نادر افرادي، آنگاه كه مجال و فرصت مييابند كه در پناه ديوارهاي بركشيده از خوف زندگي8 و ناامني فراگير آن به خود و سرنوشت خويش بيانديشند، از نو، غمي سنگين و خوفي زائل نشدني بر گلويشان چنگ میاندازد. اين غم؛ حزن نبودن و هراس از تاراج امنيت خود ساخته است. «مرگ» آخر كار از اين قلعة ستبر و اين خانه سنگي و آجري بالا خواهد آمد و هستي امنيت يافته او را به يغما خواهد برد.
محصول تلاش پيگير و مجدانه آدمی براي يافتن امنيت مجدد و رهايي از اين حزنها و غمهايي پايدار، ساختن خانه امني ديگر با نام «معبد» است تا شايد كه امنيت او را كامل كند و سپري بر خوفها و حزنهايش گردد و ساحت وجود او را از نو امن كند.
براستی اين کوشش و جهد فشرده و عصارة تمامي تلاش آدمي در تاريخ است چرا كه تمامي انگيزهها و جستنها و ساختنها و عقلانيتها و اكتشافها و اختراعها همه پاسخي بودهاند به اين مسئله آغازين و ابتدايي ـ يافتن امنيت ـ چنانكه از دل اين كنش و تلاش پيوسته مفهوم عقلانيت و معنا و معنادهی به زندگي و ارزشها در عرصه نمادين و فرهنگ انسانی وارد شده و خلق گشته و به زندگي و زيستن آدمي رنگ خود را نيز زده است.
5ـ انسانِ بدوي و عشيرهاش كه در طلب امنيت ميباشند به تنهايي و بي كسي و ناامني خود آگاهاند و ارزش « امن» بودن و امنيت را به جان حس ميكنند و ميفهمند اما اين خود آگاهي وجودي انساني در تكامل تمدن و شكل گيري جامعه به «بيگانگي» تبديل ميشود هنگامي كه آدمي در درون جامعه و فرهنگ آن متولد ميشود، تمامی عوامل خوفزا و تهديد کننده را پيش از اين «تقسيم كار» جامعه و ديگران براي او ـ و او هم براي ديگران ـ زدوده و امن كردهاند و به وي امنيت دادهاند و نيازي و ترسي از خوفها و هراسها نميماند. خانه و بنا براي سرپناه و حرس و آتش بان از خوف حراميان و آتش سوزي و طبيب و دكتر و بيمارستان به خاطر امنيت يافتن از شر و خوف بيماريها و ... چنانکه اکنون بيمه عمر و بيمه شغلي و بيكاري و همه و همه در سير تكاملي جامعه به آدمي و جامعه انساني امنيت میدهند و نهاد مذهب هم از ديرترين ازمنه تضمين كننده و برطرف كنندة غم جاوداني او شده است. جامعه در اينجا به همان شكل كه آدمي را از گزند خوفها و هراسهای طبيعت بواسطه نهادهاي حكومت و اقتصاد و خانواده محافظت مينموده و امنيت میداده اينك از هراس و غم فناي پس از مرگ نيز امنيت ميدهد آدمي ميتواند بی ترس و هراس از خوف و حزنی در امنيت جامعه و نهادهاي او زندگي كند و به آنها تکيه نمايد.
گويي در تاريخ و تمدن بشر از اين جا است كه مسئله وجودی امينت و «خوفها» و «حزنها»ی آن به فراموشي سپرده ميشود ـ که به درستی تمدن محصول اوقات بیخودی و ناخودآگاهی آدمی است ـ و كنشهاي ديني از سويداي جان انسان مضطرب، تبديل به رفتارها ديني و مناسک و مراسم سازمانی ميشوند. ترس آگاهي وجودي مبدل به بيگانگي از خود میشود و «معني» و خود آگاهی آغازين رخت بر ميبندد و «ايمان» و امن جويي اوليه تبديل به «سنت» و « فرهنگ قومي» ميگردد.
6ـ با توجه به آنچه در بالا آمد در نگاهي توصيفي و پديدار شناسانه به تاريخ و براي فهم كنش آدمي و انگيزههای وی با افراد و اشخاصی روبرو ميشويم كه يا از جانب خويش به خود آگاهي رسيدهاند و در امنيت شهر و عشيره خود شك كردهاند و يا از جاي ديگر آمدهاند و مردم شهر و يا قريهای را ميترسانند. گويي از بلندايي به شهر خود مينگرند و چيزی را ميبينند كه ديگران نميبينند. اينان از آنچه دريافتهاند «خائفند» و هراسان بر سرنوشت خويش. در امينت دهي جامعه خود شك كردهاند و درپس امنيت و آرامش كاذب شهر بردگي و فقر و ذلّت و اسيري و نابرابري و فساد را ميبينند كه چون گرگان برجان آدميان نشستهاند.
اين گرگان را آن «شك آوران» ميبينند و مييابند اما ديگران پنداری اين گرگها را نميبينند ـ ساختارهاي پنهان جامعه ـ و يا گرگند ـ و يا خودشان مسخ شده و پاره پاره اين شرايط گشتهاند. براي اين خودآگاهان، هر لحظه، لحظه و هنگام خوف مرگ و فناست، به نهاد برگيرنده و زائل كنندة حزن از آدمي ـ مذهب و فرهنگ موجودـ مينگرند و بيش از پيش در امنيت دهي آن شك مينمايند چرا كه خود اين نهادها و متوليانش عموماً توجيه گر وجود همان خوفها و حزنها شدهاند. توجيه گر و خواب كننده مردم و اسباب از خود بيگانگي و مسخ بيشتر آنان و غفلت ده از آن شرايط ناامن. براي اين خود آگاهان خائف جامعه و شهر گرداگردشان گويي همان بيابان و شب تاريك است و باز آن انسان تنها و بدوي اما ترس آگاه و مضطرب!
راه رهايي كدام است؟ آيا «هدايت» و «راهي» هست؟ آيا خانه امني وجود دارد؟ اين افراد پس از اين يا خود راهي مييابند و در جستجوي امنيت خود جهد و حركت ميكنند و يا ندا و دعوت کسی ديگر را براي رسيدن به امنيت لبيك ميگويند و به دنبال او روان ميشوند. آن «پيام» آوران انذار ده هم يا رسول درون خود هستند و يا كسي ديگر. و مخاطبشان و پيامشان براي دو گونه مردم مفيد واقع خواهد افتاد:
الف: خودآگاهاني كه از «خوف» و «حزن» جامعه و شهر خود كنار كشيدهاند و فرارياند و يا در عصيان خود به دنبال راهي نو ميگردند ـ سلمان ها و ابوذرها ـ و آخرالامر در جستن و رويارويي خود با آن دعوت كننده ـ پيام آوران ـ راه امنيت را مييابند ـ مثلاً بايد به جايي ديگر هجرت كرد و يا جهد و تلاش كه شهر و مدينهای امن ساخت.
ب: كساني که با نورافكنی بر جامعهشان توسط آن خودآگاهان و ترسانندگان و انذار پیدرپیشان خود را گرداگرد گرگان میيابند و آنگاه طالب ايمان و امنيت میشوند و راه او ـ يا آنان ـ را براي امن شدن میپذيرند. ـ حركت موسي و لبيك قومش برای فرار از بردگی و ذلت.
7ـ با توجه به آنچه در بالا بنحو پديدار شناسانه از کنش و تلاش آدمی در تاريخ و کنش قهرمانان توصيف شد ميتوان اکنون گفت: امنيت جويي و ايمان نه يك باور و رفتار بر اساس عقيده، بلكه كنشي از سويداي جان از هراس خوف و حزن در جستجوي امنيت است از اين رو امكان و شرايط شكل گيري ايمان تنها خود آگاهي و آگاهي از عدم امنيت در ساختار ناامن است و از اين هنگام است که امكان شكل گيري «ايمان» و «امنيت» محقق ميشود و به طبع كساني در جامعه طالب ايماناند ـ كه گوهر دين است ـ و در پي آن ميگردند كه اين مسئله و سئوال از ناامني، خود مسئله بنياديشان گردد و شراره آن در جانشان شعله بزند. و اگرنه ملولان و غفلت زدگان و يا تكيهزدگان بربالشت نرم و امن سنت و هنجارهاي جامعه احتياج به تحصيل چنين حاصلي ندارند، آن رسولان و پيام آوران در طي روند انذار و غفلت زدايي ميخواهند به مردم و مخاطبان خود بگويند اين تكيه گاه شما سست است و برتوهم و يا قدرتهاي ضعيفي كه غفلت ده شمايند تكيه يافته و نميتواند امنيت واقعي را به شما بدهد.
در اينجا ايمان و امنيت جويي نه يك بار تغيير و كنش براي هميشه، بلكه يك پروسه و روند خواهد بود كه مؤمن و جوينده امنيت در طلب آن به دعوت پاسخ ميدهد. اين پاسخ آغاز راهي است و كنشهايي را ميسازد و براي فرد شكل ميدهد كه وي در جهت زدودن خوف و ايجاد امنيت و ساختن آن در زندگی خويش قرار ميگيرد و عمر صحنه جستجوي امنيت وی ميگردد.
اين راه و کنش در گذشته رنگ ديني و قدسي داشت و اكنون به نظر ميآيد رنگ و صبغه آن غير دينی و فرهنگی شده است اما لامحاله در هر دو دوره قديم و جديد تمدن آدمی در چنبره عقل و عقلانيت زمان راه خود را پيدا ميکرده است و به مدد عقل آدمي از وسايط و وسايلي كه ميتوانسته او را به نقطة امن عينيای و قابل لمسی برساند استفاده میشده است. چنانكه در تاريخ صدر اسلام، مهاجران از شهري كه آدميت در محاصرة ناامنی بدويّت است هجرت ميكنند تا در يثرب «قرار داد» و قانون بنويسند و عهد ببندند و جامعهايي امن بسازند ـ فرايند و مراحل ايمان ـ افراد اين شهر با عقل و خرد معروف و عرفی زمانه9 در جهت زدودن خوفهای عينی خويش پيمان ميبندند تا راه و هدايت پيامآور و خودآگاه كنندة قوم را كه از جانب الله آن پيام را آورده ـ عرصة نمادين پيام ـ بپذيرند و مبنايي براي اتكا و نجات عيني خود از وضعيت ناهنجار پيشين قرار دهند تا به واسطة اين پيامها و دعوتها افرادي ساخته شوند و در جهت ساختن و پرورندادن افرادي حركت كنند كه دزدي نكنند، مال همديگر را به باطل نخورند و مال يتيم را نبرند و به يكديگر تجاوز ننمايند و از اين جاست كه يثرب، مدينه ميشود و مكه باز به معني گذشته خود يعني شهر امن برميگردد و حرمش امن ميشود و جانور و پرنده و انسان در آن به امنيت ميرسند!
اما مرگ و نيستي و حزن نبودن چه؟ و چگونه امنيت وجودي آدم را در اين هستي ناپايدار تأمين ميشود؟ آری، آن افراد و پيام آوران آن سخنان ايمانی، تفسيري جديد از هستي را هم به همراه دارند چرا كه خود رافرستاده از جانب كسي ميدانند و جهان را و «آخر» و عاقبت افراد و امنيتشان را در گرو تكيه دادن به او ميدانند و زدودن اين خوف و حزن را ـ كه مراتب طولي هم ميباشند ـ در ضمانت او ميبينند. اما امكان اثبات نيست.
پيامبران دعوت كننده به «ايمان» همه با اين مشكل روبرو بودهاند، دعوت به «غيب» و جهان ديگر، زنده شدن مردگان، خود سوال اين پيام آوران بوده است و ترديد و دو دليهاي آنها در پروسه رسالت، خود گواه بر اين امر است ـ ترديدهاي ابراهيم پيرامون زنده شدن مردگان.
بیشک نگاه پديدار شناسانه و توصيفي به كنش امنيت جوي اين ايمان ورزان نيز همين دو دليها و يأسها را در زندگيشان بنحو بارزي نشان ميدهد. آنان زندگي و سلوك خود را در امن نمودن عيني خويش از «خوفها» ميديدهاند اگر چه مضطربانه در همين حين منتظر رسيدن دست و ياوري براي نجات از «حزنها» هم بودند. سيماي آنان «محزون» بود و گويي تا آخر گرد اين حزن از چهرهشان پاك نشد اما معقوليت كنش و جهدشان كه در ظرف نمادها و سمبلها و متافورهاي فرهنگي زمانه و گزينش مختارشان از آنها ـ که برای مخاطبشان نيز معقول بود ـ صورت بندي تازه ميشد10 و بدنبال آن معنايي جديد را به زندگيشان میداد و اين معنويت راه به جان آنها میبرد به گونهای كه كنش ناظر به «خوف»ها و «حزن»های آنان، در سودای امنيت و ايمان و تجارب معنوي آنها، آنان را تأييد ميكرد و آن تجارب معنوی و روحانی، بصورت ديالكتيكي و دو سويه آن كنشها را.
ايمان از اين حيث، گويي شناگري و نفس شناكرددن است . شناگر چونكه شنا ميكند خود را فعلاً در امنيت ميبيند و از غرق شدن نجات يافته. چونكه دست بگذارد خود را اسير امواج و در چنگال گردابهاي خروشان مييابد. از اين رو پس از اين نگاه توصيفی از تاريخ و كنش دين آوران خائف و محزون تنها ميتوان گفت گويي که «ايمان»، نفس جستجو و كنش است براي يافتن امنيت در جهان ناامن نه يافتن «چيزي» و در مشت فشردن و نگهداشتن آن!
اينک شايد بدرستی بتوانيم رمز واژه متون مقدسي چون قرآن را بيابيم و در گرداگرد معني و مفهوم كليدی کلمة «ايمان» مابقي ديگر مفاهيم و معاني و متافورها و اساطير و داستانها و عبرتهاي درون آن را دريابيم و رمزگشايي کنيم. مفاهيم و معانيای كه همه گردٍ كنش امنيت جوي «پيامآور» حلقه زدهاند و پاسخي معقول و زمانمند بواسطه عقلانيت زمانه و فرهنگ عصر به آن دغدغه و مسئله غايي آنها ميباشند و اکنون در بازسازی «تجربه دينی» و روحانی پيامبر به چينش جديدي رسيدهاند كه براي آنان معنادارتر و مفهوم تر است. قبل از اين، تمامي مفاهيم و اسامي و قصهها در ذهن «پيام» آور و مخاطبان وي بود اما در افق ذهن و ضمير وي بيمعنايي و پوچي و نابودي را متبادر به ذهن ميكرد اما در «كنش» جديد وی و آرايش جديدي كه از سر اين تغيير چشم انداز ميافتد او جهان را به شرط كنش مؤمنانه معنادار و امنيت يافتهتر ميداند و ميبيند. افقي كه تنها در چشم انداز «پيام» آور و ساختار «کنش» كساني كه از آن منظر مينگرند و زيست و زندگی میکنند اينگونه است ـ مؤمنان نه ناظران ـ از اين رو بزرگترين تلاش و جهد پيام آوران همين بوده است كه «منظر» مخاطب خود را به منظر خويش نزديك كنند و بخواهند آنان از اين «منظر» جديد بنگرند و به كنش معطوف به جستن امنيت خود بپردازند. چرا که ايمان «جستجوی امنيت در جهان ناامن» است نه تکرار عقايدی چند.
فرامرز معتمد دزفولی
1ـ اين مقاله ابتدا در ماهنامه سياسی / اجتماعی دانشجوئی «اميد آزادی» دانشگاه جندی شاپور دزفول در شماره اول اسفند 1380 آمد که اکنون بازنويسی شده و مجدداً ارائه میگردد.
2- منظور از «کنش» همان چيزی است که ماکس وبر و سپس ديگر جامع شناسان پديداری چون شوتز و برگر و نيز در دنبال نظريات مردم روشانی چون گارفينگل مطرح میشود: «کنش» عبارت از تمام رفتارهای انسانی است که در آن فرد کنشگر معنای ذهنی به رفتارش نسبت میدهد، و نيز کنش در صورتی احتمالی است که به صرف معنای ذهنی که فرد ] يا افراد[ کنشگر به آن نسبت میدهند، رفتار ديگران را به حساب آورده و بدين ترتيب بر اساس آن جهتگيری میشود ـ وبر 88 : 1947 / 1922 ـ کرايب، ايان، مترجم: شهناز مسمیپرست: جامعه شناسان کلاسيک.
3-ديوار پلانك اصطلاحي است كه اختر فيزيكدانان مطرح ساختهاند براي زمان پيش 43- 10 ثانيه نخستين آغاز جهان و لحظهای پس از انفجار آغازين ـ Big Bang ـ که علم فيزيك ناتوان از گذر به قبل از آن است و بشر نميتواند اطلاعي از چگونگي اين زمان و واكنشهاي آن داشته باشد.
4- ديوار كانت اصطلاحي است كه من براي ناتواني فلسفه در اثبات و آوردن دليل براي شناخت ماوراالطبيعه از طريق متافيزيك و برهان عقلي به كار بردهام چنانكه كار سترگ وي در نقادي فلاسفه پيشين، حدود و تواناييهاي معرفت و امكان شناخت را ـ يا بهتر بگويم ناتوانايي آن را ـ نشان داد. بنگريد به رساله دين شناخت پيرامون ادله اثبات، نراقی، احمد ، طرح نو ـ چاپ اول ـ 1378 ص 14ـ 28
5- ابوالعلا معري شاعر معروف عرب معتقد است: مردم دو دستهاند يا دين دارند و عقل ندارند و يا عقل دارند و بي ديناند؟!
6- ليس کمثلهی شیء
7- ريتزر ، جرج، نظريههای جامعه شناسی معاصر ، ترجمة محسن ثلاثی ، انتشارات علمی، ص 703.
8- چهره انسان «خائف» و «محزون» را از داستان آدم برداشت كردهام؛ هنگامي كه آدمي به تنهائی در زمين هبوط ميكند و خدا ميگويد: نترسيد و نه محزون شويد و منتظر نشانههاي من براي ايمان آوردن بر روی زمين باشيد. قلنا اهبطوا منها جميعاً فاما ياتينکم منی هدی فمن تبع هدای فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون. بقره / 38
9- در اين نگاه شرايع و احکام دينی کارکردی عقلانی و بين الاذهانی میيابند که میتواند در گذر زمان منسوخ شود ـ ناسخ و منسوخ در قرآن ـ جايگاهشان کارکردی است و آنچه برای پيروان و ادامه دهندگان میماند جهت گيری های آن احکام است. نه راز و نه تقدسی و يا مصلحت خفيهای.
10- صورت بندی تازه لزوماً آمدن مفاهيم و نمادهای جديدی نيست بلکه بيشتر ارائه نظم جديدی از آن نمادها و عناصر فرهنگی است که با کنش جديدشان که ناظر به امنيت جويي است هم خوانی بيشتری دارد و قدرت اقناعی و معنادهی بالايي را در برابر توجيه «خوفها» و «حزنهای» فراگيرنده آنها از پيش از اين ايجاد میکند.